عشق شیرین من
-
تاریخ: 1391/6/12 ساعت: 22:53
عشق شیرین من در كویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم می دانم كه نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایمدر قلبم غوغایی است غوغای عشق تونگاهت برایم همچون رودخانه ایی است كه هرگز درآن ركودی نیستمی خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی بگذار تا از ا...
عشق پر شرار
-
تاریخ: 1391/6/12 ساعت: 22:53
عشق پر شرار عشق مرا در نگاهت تیره و تار مكن ، ای مهربان نور چشمانت را برایم خاموش مكن، ای مهربان من سوخته ام از این شرار عشق، تو مرا دریاب خرقه پوش از این باران عشق شدم ،تو مرا دریاب قفل سنگین قلبت را برایم باز كن، ای نازنینشعر سپید عشقت را برایم آغاز كن، ای نازنین می خواهم تو را، در این لحظه های...
نیایش....برترین جلوه ی عشق
-
تاریخ: 1391/6/12 ساعت: 22:53
نیایش...نیایش برترین جلوه ی عشق است . نیایش با دعا خواندن تفاوت اساسی دارد . دعا خواندن از سر میجوشد و نیایش از دل . آنها كلمات اند و نیایش ، سكوت محض . خدا همه چیز ما را می داند ، بنابراین ، به كلمات ما احتیاجی ندارد . او پیش از آنكه ما بگوییم ، شنیده است . نیایش ، محاوره نیست ، بلكه ارتباطی است در...
تو را تنها به کسی هدیه می دهم....
-
تاریخ: 1391/6/12 ساعت: 22:53
تو را تنها به کسی هدیه می دهم....من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر.من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی،در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد.من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخا...
خیال تو
-
تاریخ: 1391/6/12 ساعت: 22:53
خیال تو....دیشب دوباره دیدمت اما خیال بودتو در کنار من بشینی؟...... محال بودهر چه نگاه عاشق من بی نصیب بودچشمان مهربان تو پاک و زلال بودپاییز بود و کوچه ای و تک مسافریبا تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بودنشنید لحن عاشق من را نگاه توپرواز چشم های تو محتاج بال بودسیب درخت بی ثمر آرزوی منیک عمر مانده بود ول...
خدا سلام رساند و گفت
-
تاریخ: 1391/6/12 ساعت: 22:53
خدا سلام رساند و گفت مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد...
بی تو خزانم
-
تاریخ: 1391/6/12 ساعت: 22:53
بی تو خزانمپس از یک نفس عمیق با اندیشه هایم به دنیای تنهایی ام سفری خواهم کرد آنجا که به هیچ کسدر نیافته است این امنیت ها چگونه بوجود آمده اند.امشب تمامی حکایت ها سفرها در من نقش بسته اند و هر یکی پس از دیگری مرا به سوی خویشمی کشانند و من غریبانه با تمام تمناهای ماندن هر یک به یک آنها را در آغوش سبز...
آموخته ام....
-
تاریخ: 1391/6/12 ساعت: 22:53
آموخته ام ؟! آموخته ام ..... كه گاهی تمام چیزهایی كه یك نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او ، وقلبی است برای فهمیدن وی .آموخته ام ...... كه راه رفتن كنار پدرم در یك شب تابستانی در كودكی ، شگفت انگیز ترین چیز در بزر گسالی است .آموخته ام ....... بهترین كلاس درس دنیا كلاسی است كه زیر پای پیر تر...
برد با کیست؟
-
تاریخ: 1391/6/12 ساعت: 22:53
برد با کیست؟ سرو می نازید و می بالید سخت:«از من آیا هست زیبا تر درخت؟ برد با من نیست آیا ؟ من پرند نوبهاری بی خزانم در براست!» گل، به او خندید و گفت:«از تو زیباتر منم ، کز رنگ و بوی تاج نازم بر سراست!» چهره نرگس به خودخواهی شکفت، چشم بر یاران خام اندیش ، گفت:«دست تان خالی است در آنجا...
حرف هایی برای زندگی
-
تاریخ: 1391/6/12 ساعت: 22:53
به نام او كه یادش خانه ی تنهایی من است برای بدست اوردن چیزی كه تا به حال نداشته اید باید چیزی شوید كه تا به حال نبوده اید سپاس خدایی را كه نعمت همت را افرید همت بلند دار كه مردان روزگار از همت بلند به جایی رسیده اند پروانه گاهی فراموش میكند كه زمانی كرم بوده است خودتان را به سمت ماه پرتاب كنید ح...
خنده ی تو(شعری از پابلونرودا)
-
تاریخ: 1391/6/12 ساعت: 22:53
نان را از من بگیر ، اگر میخواهی ،هوا را از من بگیر ، اماخنده ات را نه .گل سرخ را از من بگیرسوسنی را كه میكاری ،آبی را كه به ناگاهدر شادی تو سرریز میكند ،موجی ناگهانی از نقره راكه در تو میزاید .از پس نبردی سخت باز میگردمبا چشمانی خستهكه دنیا را دیده استبی هیچ دگرگونی ،اما خنده ات را كه رها میشودو پرو...
دفتر خـــاطراتـــم
-
تاریخ: 1391/6/12 ساعت: 22:51
دفترم را باز می کنم اولین صفحه حکایت از رفتنت استبه صفحات دیگر نگاه میکنم تمام صفحات دفتر از نبودنت از غم دوریت از چشم انتظاریم و از امید بازگشتنت پر کرده ام تنها یک برگ سفید باقی مانده برگی را که برای آمدنت خالی گذاشتم ام آره امسالم مثل هر سال چشم انتظارم
داستان ( مادر مهربان )
-
تاریخ: 1391/6/12 ساعت: 22:51
مــــــادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود!اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.یک روز اومده بود دم در مدرسه که منو به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه؟روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و...
غــــــــــــــــــــــم
-
تاریخ: 1391/6/12 ساعت: 22:51
غــــــــــــــــــــــــــم در ابتدای زندگیم چیزی در گوشم زمزمه کرد که تا آخر عمر همراه تو هستم پرسیدم چیستی؟گفت : غــــــــــــمفکر کردم غــــم عروسکی است که میتوانم تا پایان عـــمر با آن بازی کنم اما...اما بعدها فهمیدم عروســـــــکی هستم که بازیچه غـــم شده ام...